تبليغاتX
یک لنگه پا


یک لنگه پا

آه!

 

" نا آمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه میکشیم نایند دگر"

 

 

 

 

 

(می توانی بی سلامی ام را در این حال گرفته و خنجرخورده سلام بخوانی تا شاید...)

 

 

 پر از دردم!

مثل همین فروغی که (شاید) سیاهبختی اش تقصیر همین مردی بود که گمان میکرد مثل هیچکس نیست...

.

.

.

تقدیم به امام زمانی که هیچوقت ...

 :

 

 

 

 

 

 

 شعر اول:

 

 

 

 

 اصلا چه فرقی می کند عصر موتور باشد

وقتی که دنیامان پر از گاو و شتر باشد؟

"من" این وسط یعنی چه(؟!) وقتی که تنم سهم ِ

روباه و کفتار و شغال و لاشخور باشد؟

قِل می خورم در زیر ِ پای بادهایی گرم

تا "توپ"مان یک روز از اسلام پُر باشد

تا اینکه این "اسلام شرقی" روی سرهای

ما - تا زمانی که تو می آیی - دکور باشد

هر چند با این وضع ِ دنیا سخت می ترسم

منجی روز آخرم هم دیکتاتور باشد

 

ولی نه!

مگه میشه؟!

به هر حال بهش میگن "منجی"!

به قول رفتگر سر کوچه :

- " وقتی که بیش از حد شکم ها باد خواهد شد

دنیا پر از ناله    پر از فریاد خواهد شد 

یک مرد می آید که مثل هیچکس...(شاید) "

- شاید؟! همین! شاید بیاید یا... نمی آید؟!!!

.

.

.

بس کن! دلم از وعده هایت سخت مغضوب است

یک فقر مادرزاد در رگهام مرطوب است...

فردا چرا منجی (؟!)  خودت که خوب می بینی

امروز جانها روی  خط مرگ مصلوبست

.

.

.

 اما تو اصلا زنده ای که...  از کجا معلوم؟!

..." اصلا نمی خواهد بیایی حالمان خوب است!!!"

 

باید بمیرم زیر بار فقر و بدبختی

در مشت های محکم این مرگ ارثی که

دارد جهان را روبه رویت/ خورد! اما باز

باید بگویم  منجی بیدار(؟!)    مرسی که

یک روز می آیی...

 

ولی دیر است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر دوم:

 

 

 

 

 

[ دیوار همسایه ... و گیجی در حیاطی که...  (می توانی "حیاطی" یا "حیاتی" بخوانی)

یک سو صدای جیغ... یک سو بوی ماتیک ِ...]

       

    

 ¯

                 

 

( دیوار همسایه به من بن بست ِ بن بست است

و پشت آن معشوقۀ من ظاهرا مست است )

...انگار این دیوار روی چشم من کوک است

(این چشم تلقینن به این دیوار مشکوک است)

این لعنتی اصلا جلوی راه من کوه است

در راه یک کشتی که بی شک غرق در نوح است

...از نردبانی که به   لنگر/ گا / ه    خواهد رفت

یک خواب – یک کابوس – در من راه خواهد رفت

 

کابوس من 

 ¯

 

 

[ معشوقه ام که کاملا مست است

با یک غریبه در اتاقش دست در دست است]

 

می ترسم از این خواب - از این اتفاقی که

از پرده اش می افتد امشب در اتاقی که

تاریک ِ تاریک است مثل چاله هایی که

پر می شود – در تخت او – از ناله هایی که

از شیر لبریز است در فنجان زالوها

 

در من شکسته یک شکاف آهکی مثل

سوراخ صادق توی پستوی اتاقی که

در بوف کورَش کرم ها از درد می لولند

(این ها همیشه توی مغز مرد می لولند)

...حالا فقط من هستم و... گیجی در این سلول

دلگیرم

از این مرگ تدریجی در این سلول

از "دخترهمسایه" ای که... موش ها خوردند

و هر چه از او ماند را هم گربه ها بردند

از پرده هایی که برای سکس افتاده ست

از تختخوابی ساکت و دوبلکس افتاده ست

از شب که... دارد توی مغزم کرم می ریزد

(وقتی که کم/کم...در تنش اسپرم می ریزد)

...از شهر تاریکی که از یک سکس طی می شد

تبدیل به یک قلعه توی شهر ری   می شد

یک قلعه که وقتی پر از پاپ و کلیسا بود

در فکر راه  چارۀ  امثال عیسی  بود

آخر مرا مصلوب کرد از نردبانی که

می خواستم وصلم کند به بادبانی که

بر پا شد از این دختر

(از آن سینه هایش که

 در باد می رقصید و...

آن                          ر ا   

                باد

       با                             خود                     

              برد    )

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:39 توسط کاظم حکمت| |

"حضرت رازی تو به دادم برس!"

(هیسسسسسسسسسس!)

 

 

2رود برزمینی که هرگز گمان نمی کرد لگدکوب ِ شتران چهارپا و دوپایی شود که تنها می توانند سم هایشان را بر سر زمین بکوبند وتنها به دلیل اینکه به خشکی و پوچی و (کله و...) پوکی عادت کرده اند، برایشان مهم نیست زیر پایشان خشک و تبدیل به "کویر" گردد... البته چهارپاها را می توان تحمل کرد ولی دو پاها را چطور؟! دو پاهایی که...(خیلی دارم سعی می کنم وارد بعضی چیزا نشم، پس بهتره هیچی نگم)

...و2رود بر آسمان هایی که من همیشه خدا را در آنها دنبال میکنم و هر لحظه به خود این امید را می دهم که خدا یک ستارۀ دنباله دار خواهد شد وبه زمین برخورد خواهد کرد و از حرارت خشمش خیلی ها را جهنم خواهد داد.

...و 2رود بر خیلی ها که به دست خیلی ها  خودکشی شدند تا زمین گرد نباشد و به دور خودش نگردد(!). (زیرا شاید خدا آن طرف زمین کمین نشسته باشد و خیلی ها نخواهند چشمشان در چشمش بیفتد.)

...ولی من می خواهم(!)  من هنوز خیلی بچه ام و کمی تا قسمتی هم دیوانه.  پس من در این مورد ترسی از خدا ندارم  و اصلا دلم می خواهد دل به دریا بزنم و کمی گالیلگی کنم  ودور خودم بپیکم وفریاد بزنم:

آقای گالیله تو به دادم برس!

 

 

 

...وحالا این 2رود را می ریزم بر روی داغ دل کسانی که هنوز هم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

"منجی روز آخر من کوشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!"

 

 

این مدت همه چیز- ازجمله امتحانات  و  .... -  دست به دست هم داده بود که علی رغم خواست دوستان خیلی گلم  مدتی از قید و بند وبلاگ به روز کردن و از اینجور فعالیتها آزاد باشم:

 من خیلی وقت است که نیامده ام و خیلی وقت به این فکر می کنم که نباید میامدم و خیلی وقت با خود خواهم گفت که چرا آمدم و هنوز هم واقعا نمی دانم که چرا آمده ام ولی از یک طرف هم چرا نباید میامدم؟!

نمیدانم! ولی این را خوب می دانم که این روزها که (نا) دوستان نزدیکم  از پشت می خنجرند و به تدریج چوب در آستین ها وپاچه هایم(ان) پرورش میدهند دوست دارم ناخواسته  به مناسبتی که نمیدانم اسمش چیست شراب هشت ساله و سکرآور اهدایی دوستان مذکور را بنوشم ودر حالی که خون و زهر بالا می آورم  69 بار فریاد بزنم:

 " -----------------------------"

 

 

 

 

(جمیعا صلوات)

 

...و من  یه این طریق زنده بودنم را جار می زنم.

 

(البته همین جا از مامان عزیزم معذرت میخوام که ناخواسته توسط (نا) دوستان ناباب از راه به در شدم!

...خوراندندم! وگرنه مرا چه کار با شراب   آن هم از نوع هشت ساله؟!!!   مامان ببخشید! )

 

 

 

 

 

 

 

"آقا نجس کردید این سجاده ها را !"

 

 

...و اما شعری که بعضی خس و خاشاک های خارجی  منافق وطن فروش منحرف  نامسلمان صهیونیست تروریست خدانشناس ضد حقوق مردم  – بازم بگم؟! بگم؟ بگم؟؟؟ نه! نمیگم که شخصیتشون خرد نشه!  -   برای پیشبرد اهداف پلید خودشان میگویند سیاسی است و در کل دیوانگی های ادبی مرا به سیاست ربط میدهند  ،  ولی شما که خوب می دانید...

مرا چه کار با سیاست (؟؟؟!!!)

دست از سرم برد ارید! 

:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"باید تو رو پیدا کنم

(شاید!) هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست"

باید تو رو پیدا کنم(؟!)

باید تو

 رو

 پیدا

 کنم

باید تو رو پیدا کنم(!)

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید تو رو پیدا کنم

باید

تو

رو

پیدا

.

.

.

.

امشب از درد تمام  تنم آویخته است

به  سکوتی که خدا توی سَرَم ریخته است

داغ ِ این عقده فراگیر گلویم شده است

 سینه ام دست به دامان ِ پتویم شده است

کاش می شد که زمان را به عقب برگردیم

دور ِ این روز بچرخیم و به شب برگردیم¯

سمت آن شب که به کشتی تو لنگر بستم¯

...بادبان تو مرا برد به گردابی که

سینۀ داغ تو را مرکز ِ ثقلم می کرد

...تخت سرریز شد ازطعم خوش ِ خوابی که

آنشب از عمق نگاه تو به کارون می ریخت

توی جنگی که به تسخیر ِ تنت آمده بود

...آمدم تا سپرت باشم و تخریب شوم

روی هر کس که برای بدنت آمده بود

 

 

 

آمدم سینه به سینه به تو بن بست شوم

تا که تو مایۀ آرامش روحم باشی

دل به دریا زدم و نذر تنت را / کردم

تا در این غرق شدن کشتی ِ نوحم باشی

.

.

.

.

...ناگهان جان ِ مرا درد به تسخیر کشید¯

 

یک گلوله وسط ِ سینۀ من تیر کشید

تا

تن ِ

سرد

مرا

 روی

تو

آوار

 کند

به صلیبی که تنت بود گرفتار کند

 

تنم ازدرد به اندام ِ تو آویخته شد... 

                                          .

...........................................                                            

.

....ترس ِ موهای من از شانۀ تو ریخته شد¯

خواستم روی تن ِ داغ  تو مصلوب شوم

تا زمانی که بمیرم به تو جاکوب شوم

خواستم کل ِ تنم  تیررس ِ تانک شود

در حساب ِ تو تمام بدنم بانک شود

 

...آه! وقتی که تمامم به تو واریزشد و

دست خونینم ازآنجای تو آویز شد و

توپ وخمپاره مرا گوشۀ سنگر انداخت

هر که آمد وسط تخت تو لنگر انداخت

.

.

.

ای که اندام ِ تو بازیچه هرکس شده است

بعد ِ من طعمۀ یک عالمه کرکس شده است

من همان اول ِ بازی به تو عادت کردم

روی لب های تو احسا س ِ شهادت کردم

بعد تو سینه ام - ازداغ  تو- آویز شده

ازپتویی که درآن بوی تو واریزشده 

کاش می شد که ...

"آخر یه روز این گریه ها

سوی چشامو میبره

عطر تنت از پیرهنی

که جا گذاشتی میپره"

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:53 توسط کاظم حکمت| |


Design By : Night Skin